تبليغاتX
پرنده بی پرنده

پرنده بی پرنده

شخصی

نباید ضعف نشون بدی ،باید ادامه بدی ،نمی شه متوقف شد وگرنه له میشی، نباید فکر کنن کم آوردی نباید بذاری صدای خرد شدنتو بشنون، بذار فکر کنن مثل کوه وایستادی، هیچی نمی تونه تکونت بده. برو جلو لعنتی، یالا جون بکن، تو این راه هرکسی تنهاس، از کسی کمکی ساخته نیس، این راه باریکو فقط برای یه نفر ساختن، برای هرکی هم مخصوص خودش، اما تناسبش مشخص نیست، بسته به اقبال تو داره، یا مثل بیشترجوونای ایرانی نابود می شی یا ... توقفگاهی وجود نداره، اگه هست یه تله اس یه دامه. به چیزی که تواین سالها ذره ذره تو وجودت جمع کردی چنگ بزن ، دست کم نگیرش،باهاش ادامه دادن ودارن ادامه میدن، کشندس، اما همون قدر قدرت داره، دو راه بیشتر پیش روت نمیذاره یا می مونی و ادامه میدی تا شاهد مرگ خودت باشی یا شاهد مرگ اونا یا هلت میده بری. خیلی وقته که می شناسیش، نفرت.

پ ن1: دارم ازشدت عصبانیت دیوونه می شم.

پ ن2: هر وقت که فکر رفتن دارم این جمله نیکوس کازانتزاکیس روی اعصابم راه میره: فضیلت آزادی نیست برای آزادی جنگیدن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط اریو  | 

ما ایرانیها ملت جالبی هستیم چون عادتهای جالبی داریم یکی از اونا اینه که کافیه کوچکترین خطایی تو یه نفر ببینیم که اون یه نفر می تونه دوستمون یا یه فامیل یه همسایه یه همکاریا یکی از رجل سیاسی باشه یا هرکس دیگه، اونوقته که زبردستیمونو نشون میدیم و یه ژست حق به جانب می گیریم بعد شروع می کنیم به سخنرانی کردن وطرف به لجن کشیدن. حالا ممکنه اصلن درباره کسی یا چیزی که صحبت می کنیم هیچی هم ندونیم اما این مهم نیست، مهم اینه که نشون بدیم توهر چیزی استادیم. این مسئله موقعی خنده دارتر می شه که مسائل یه بعد جامعه شناختی یا تاریخی یا سیاسی داشته باشن همچین حرف می زنیم انگارکه کرسی استادی دانشگاه سوربن تو جیب بغلمونه. ما ملتی هستیم که سرانه خوندن کتاب توش دودقیقس ومن نمی دونم کی ازاین دودقیقه کذایی می خوایم بیشتربشیم، ولی خوب بلدیم زربزنیم. راحت ترین کار برامون قضاوت کردنه یکی هم نیست بگه اول خودتو توی اون موقعیت و جای اون طرف بذاربعد ببینیم خودت چه غلطی میکردی. فقط دوست داریم تخریب کنیم، اونم بدترین نوع اون یعنی تخریب سرمایه های انسانی.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:23  توسط اریو  | 

 

حماقتی که در حق دو نفر کردم

 چیزیه که نمی تونم بخاطرشون خودمو ببخشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:14  توسط اریو  | 

-         بخاطر همینه که همیشه بهت گفتم دوست ندارم با کسی درگیر بشی

-         چرا چون زنم

-         هم آره ، هم نه ، آره، بخاطر اینه که داریم تو مملکتی زندگی می کنیم که هنوز فکر میکنن زن جنس دومه ، خلقت زن ناکامله ، تو قوانین این مملکت یه زن باندازه یه مرد حق نداره، قوانینی که خودت بهتر از من اونارو می دونی. بخاطر همین خیلی راحتتر میتونن بهش بی احترامی کنن و اگه جوابتو ندن می گن حیف که زنی. نه، بخاطر اینه که من بیشتر از تو ناراحت می شم چون از زمانی که خیلی کوچکتر بودم همیشه وقتی تو کوچه خیابون شاهد این بودم که یه پسر یا یه مردی دختری رو اذیت می کرد یا حرفای رکیک بهش می زدن و اون دختر از خجالت قرمز می شد من هم از فرط عصبانیت و ناراحتی قرمز می شدم . از اینکه می دیدم پسرا بخاطر وقاحت فطری و دخترا بخاطر نجابت عرفی که دارن باید این جوری بهشون بی احترامی بشه از شدت عصبانیت گریم می گرفت.

-         اما خودت که می دونی من تو این قضیه تقصیری نداشتم.

-         می دونم تو تقصیری نداشتی واصلن منظورم این نبود که تو تقصیر داشتی خواستم فقط دلیل اینکه چرا همیشه از اینکه وقتی با تو هستم یا وقتی من نیستم و تنهایی اضطراب اینو دارم که با مریضی درگیر نشی چون از اینکه به من حرفی بزنن اصلن ناراحت نمی شم نه اینکه ناراحت نشم اون موقع عصبی می شم منم جوابشو میدم و اگه فحش بده منم فحش می دم و فردا یادم میره.

پ ن1: بعضی چیزا هستن که کهنه تر و مزمن تر از اون هستن که با یه تغییر حکومت یا جدا شدن دین از سیاست و ... درست بشن مثل همین نگاه انسانی به زن داشتن مثل شکل گرفتن دموکراسی مثل احترام به حقوق شهروندی، چیزایی که باید چندین نسل بگذره (تازه در صورتی که گفتمان غالب یه جامعه باشه) باید سنتهای پوسیده چندصدساله دور ریخته بشه و من الان نزدیک سی سالم شده وفکر نمی کنم عمر من کفاف بده که توی این کشور این چیزارو ببینم.

پ ن2: بالاخره از این مملکت میرم اما فرار نمی کنم چون به سهم خودم بخاطر چیزایی که برام ارزش داشتن مبارزه کردم، همیشه به طنز گفتم که این مملکت مال حزب ا.. است جای ما نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:32  توسط اریو  | 

پیرمرد دوتا شده بود باندازه تمام دهه های عمرش خط روی پیشونیش داشت زیر پلک پایینش چروکیده و ناودونی بود. سرجمع کمتر از پنجاه کیلو وزن داشت شلوارشو تا بالای نافش کشیده بود، کمربندشو اونقد محکم بسته بود که بالای شلوارش چین خورده بود یک کت پوشیده بود که بنظر می اومد سالها قبل که اونو خریده آبی نفتی بوده. دکمه یقه پیرهنشو بسته بود و این به آدم این حسو منتقل می کرد که آدم مهمیه. وسط حرفاش شروع کرد به زدن حرفای بی ربط به بیماریش، نمی دونم چرا این بار بعکس همه مواردی که مریضا از این دست حرفا می زنن و من توجهی به اون ندارم و این چیزارو بیهوده و بی معنی تلقی می کنم، وقتی این پیرمرد شروع به حرف زدن کرد بااینکه آخروقت بود خیلی جدی دست به سینه نشستم و به حرفاش گوش دادم احساس می کردم یه معنی و حقیقتی در این پیرمرد وجود داره انگار که حامل پیامی برای منه. پیرمرد گفت همیشه یک رعیت بوده و تنگدست، از زمان خانها وزمیندارها تا الان. اما الان از اون زمان هم بدتره، می گفت من نباید این حرفارو بزنم، از اینا می ترسم اینا حکومتشون حکومت معاویه اس اینا گرگن در پوستین میش. وقتی گفتم فشارت خوبه، گفت اگه تاحالا زنده موندم بخاطر اینه که فشارخون نداشتم. گفت مرگ باندازه نزدیکی سیاهی چشم به سفیدی اون به آدم نزدیکه، گفتم فردا صبح دوباره بیا ببینمت، گفت هر وقت باشه می یام من که کاری ندارم از قبل اذان صبح بیدار می شم و با خدا مناجات می کنم بلکه از گناهان من بگذره، اون از حق خودش می گذره اما از حقی که از انسانها ضایع کردیم نمی گذره. باخودم گفتم این پیرمرد تکیده که تمام عمرش بهش ظلم کردن به فکر ظلمی که در حق دیگران کرده، پیرمرد منو یاد پیرزن شعر پروین اعتصامی انداخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:34  توسط اریو  | 

 

رنج تو از رنج انسان حقیقی است، ژست و اَدایی در آن نیست. وقتی از مجازات اعدام می هراسی، وقتی هنوز از سنگسار مردی دلتنگی، وقتی معنای گناه در زندگی تو تنها رنجاندن انسانی دیگر است، به چشم دیده ام، لمس کرده ام، چیزی که قبلن در کسی نیافتم، حتی در خود، یک شفقت انسانیِ حقیقی.

با تو من مهربانی را آموختم و با تو باهم بودن را می آموزم و با تو به انسان بودن نزدیکتر می شوم.

یکسال دیگر شانس باتو بودن را داشتم،شانس سالهای بعد را باتو  می خواهم بدون تو اشتیاقی نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 2:33  توسط اریو  | 

«زردی من از تو سرخی تو ازمن ، آخر این چه حرف احمقانه ای است، از روی آتش پریدن وگفتن این جملات در چهار شنبه آخر سال، این چه خریتی است که انجام می شود؟ چون پدران واجداد ما  می کردند؟ پدران ومادران ما خر بودند ما هم باید همان خریت را تکرار کنیم؟

روز اول فروردین را جشن می گیرند ونوروز میگیرند، روز اول فروردین با سوم فروردین یا با پنجم وپانزدهم فروردین چه فرقی دارد؟ اینها چه خرافاتی است که به آنها قائل هستیم؟ اینها خلاف اسلام است ، اینها ضداسلام است» آیت ا... مطهری   

درطول تاریخ هرقوم وقبیله ای که از این دوروبر گذشته هوس کرده یه سیخی به این چهارراه زمین ایران بزنه و ببینه در برابر این سرزمین آریاییها وتمدن چندهزارساله چندمرده حلاجه. حالا نوبت این آخوندا وعرباس که به اسم اسلام می خوان ریشه این تمدن وفرهنگو بزنن دیگه از مقولا که بدتر نیستن که تو تاریخ بعنوان مهمترین علت عقب افتادن ایران از حرکت تمدن بشری شناخته شدن. نمی دونن با این کار فقط باعث لکه دار شدن یه دین می شن اما قامت این تمدنو نمی تونن بشکنن.

تمام سنتها و ارزشهای باستانی وملی ایرانیها در طول تاریخ بشکل جشنهای مختلف مثل نوروز ومهرگان وشب یلدا بوده وایرانیها همیشه ملت شادی بودن. حالا این منش چند هزارساله رو با سیاستهای حکومت اسلامی تو این سی سال مقایسه کنین که همه تعطیلیا عزاداریه و انواع واقسام مراسم روضه و گریه زاری هر روز برقراره تا به قول خودشون ارزشهای اسلامی رو حاکم کنن وفرهنگ منحط ایرانیارو نابود کنن که البته تو جاانداختن این فرهنگ روضه وعزاداری موفق بودن.

پ ن: حوصله جواب دادن به اهانتهای مطهری رو ندارم خودتون جوابشو بدین.

نوروز مبارک باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:13  توسط اریو  | 

اینجا آزادیخواهان در خون خود غلطیده اند،

اینجا عدالت را به دار کشیده اند،

اینجا حقیقت را استفراغ می کنند،

اینجا تا گلو در لجن دروغ فرورفته ایم،

اینجا رجاله ها  بر اریکه اند،

اینجا وطن گلوی مردمانش را می فشارد،

اینجا در آتش نفرت می سوزیم،

اینجا هوا مسموم است،

 اینجا خدا مرده است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:36  توسط اریو  | 

-          سلام چطوری، کجایی تو؟

-          من اسلام آباد غربم

-          اونجا دیگه کدوم جهنم دره ای یه؟

-          یه جاییه پر از سگ. چندروز پیش هم یه سربازو گرگا خوردن واسه همین اینجا بدون دژبان نباید بیای بیرون.ماهی بیست وهفت تومن بهم میدن. علف می کشم  یادم بره کجام.

-          .

-          .

-          .

-          سلام چطوری دامون؟

-          قربونت

-          کجایی تو؟

-          من تو یه پادگانم تو مرز با افغانستان

-          اونجا چیکار می کنی؟

-          همینه دیگه وقتی به جایی بند نباشی و مجرد هم باشی می فرستندت جاییکه عرب نی انداخت. چندوقت پیش وقتی داشتم می اومدم تهران بهیار اونجا هم بامن بود بهم گفت آقای دکتر تو ساکم جانبود کفشام و گذاشتم توی ساک شما. وقتی رسیدم تهران دیدم سه کیلو تریاک توی ساکم گذاشته، شانس آوردم اگه گرفته بودنم حکمش اعدام بود.

-          .

-          .

-          .

-          سلام علی کجایی؟

-          من تو یه روستام تو اردبیل پزشک خانوادم

-          چطوریه؟

-          برق داره اما آب و گاز نداره، هر هفته تانکر می یاد برامون آب می یاره مردمش خیلی معتاد توشون زیاده همشونم بوی گاو میدن.

پ ن1: این عاقبت افراد تحصیلکرده این مملکته، کساییکه بعضی هاشون بغیراز تحصیلات بالا که حالا باعث بدبختیشون شده روحیه لطیف ورقیقی هم دارن که توی این محیطای خشن و نظامی عذاب دوچندانه.

پ ن2: سربازی خوبه آدم مرد می شه!!!

پ ن3: اگه سربازی، بهتره فکر کنی هنوز قرن نوزدهمه و همه باید مشق نظام ببینن، کی گفته الان قرن بیست ویکمه و هر کی دوست داشت بره تو ارتش وهر کی نخواست نره، اینا مال سوسولای غربیه داداش، اینجا ایرانه همه باید برن اجباری آدم بشن.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:22  توسط اریو  | 

نمی دونم چندنفرتون فیلم جیوردانو برنو رو دیدیدن یا اونو به یاد می یارین، یکی از فیلمایی بود که هروقت تلویزیون ایران اونو پخش می کرد حتمن باید می دیدمش. الان خیلی وقته دیگه تلویزیون پخشش نمی کنه شاید هم من ندیدم چون خیلی وقته تلویزیون ایران نگاه نمی کنم هرچند، وقتی توی زنجان طرح بودم ازسر ناچاری  یکسری برنامه هاش که کمتر احساس می کردم دارن بهم فحش میدن نگاه می کردم. صحنه های محاکمه این فیلم وحرفهای جیوردانو برنو توی دادگاه تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک فوق العاده بود. پلان مهیب وسهمگین  آخر فیلم یادم نمیره وقتی که ساکت نمی شد و بازهم حرف  می زد و ازعقایدش دفاع میکرد، زبونش کندن و توی سیاهی شبی که با نور مشعلهای بزرگ روشن شده بود از جلوی جمعیت مردمی که زیر حکومت کلیسای کاتولیک مثل ارواح خبیثه ای که  روحشون به شیطان فروختن واز دیدن یک وجود انسانی چشماشون ازکاسه بیرون زده بود رد می شد. بعد اونو به یه تیر چوبی بستن وکوپه های بوته پای تیرچوبی چیدن وآتیشش زدن. حالا چرا من راجع به این فیلم نوشتم؟ چونکه  تو یه همچین روزی 408 سال قبل این فیلسوف سوزوندن، اما فکر اون وفکر تمام متفکرا وفیلسوفا، اروپارو بعداز هزارسال تاریکی از قرون وسطی وارد عصر رنسانس و عصرروشنگری کرد، زمانیکه انسان ارزش پیدا کرد وفهمید که میفهمه و نیازی به راهنما وپیامبر نداره وبه قول کانت که خطاب به انسان دلیرباش دربکار گرفتن فهم خویش.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:6  توسط اریو  |