تبليغاتX
پرنده بی پرنده

پرنده بی پرنده

شخصی

برهنگی دماسنج دموکراسی است

لخت شدن علیا ماجده المهدی یعنی یه بینش فوق العاده... یه اعتراض عالی...

پ ن ۱: از همون لحظه اول که شنیدم توی جامعه عربا (و در شکل کلی ترش مسلمونا) این دختر مصری تو سن بیست سالگی این کارو کرده واقعن تحت تاثیر قرار گرفتم

پ ن ۲: عنوان برگرفته از مقاله اکبر کرمی در سایت گویانیوز لینک مقاله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 20:44  توسط اریو  | 

Fifth Wedding Anniversary

با همه سختیهایی که دراین پنج سال باهم سپری کردیم تا لحظه اکنون این رابطه، اگر باز به عقب برگردم در انتخابم مصمم تر میشم چون با انتخاب تو فهمیدم که بهترین تصمیم گیرنده خودم هستم و باعث شدی به خودم افتخار کنم.

تو شایسته بهترینها هستی همانطور که من با تو بهترین چیزها رو دارم، بهترین دوست ، بهترین مکالمه های دونفره، بهترین شنونده، قشنگترین خنده های یک زن و تصویری از لحظاتی لذت بخش که با هم خواهیم داشت. با تو خوشحالم و راحت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 0:9  توسط اریو 

از حاشیه شهر که به تهران می یام، وقتی دود غلیظی که کل شهر رو گرفته میبینم ،همراه نفسی که از سنگینی استبداد این روزها به سختی بیرون می یاد، احساس میکنم توی این شهر دفن شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 21:55  توسط اریو  | 

بدون عنوان

انسان در معرض فروپاشی روانی میدونین یعنی چی؟  فیلمای اسکورزیزی رو ببینین. گاو خشمگین، راننده تاکسی یا این آخری شاتر ایلند یا حتی دپارتد. اما ورای این فروپاشی چیه؟ فیلم سامورایی از ملویل رو ببینین. با نقشی که انگار واسه من آلن دلون هیچ وقت از اون نقش بیرون نیومد.  یعنی انسانی که زنده اس ولی توی دنیای دیگه اس نه حسی از محیطش میگیره و نه حسی میده چیزی که منتقل میکنه لرزه یه اضطرابه.  لرز از ترس می یاد ترسی که منشا اون سرمای مرگه با این تفسیر تجسم بیرونیش  باید کسی باشه که جون بقیه رو میگیره ودقیقن همین هم هست، سامورایی یه قاتل حرفه ایه که توی اتاقی که بیشتر تجسم یه فضای کافکاییه فقط یه قناری داره. در ازای پول آدم میکشه با خونسردی تمام(فیلمای نسبتن خوب بعدی که توی اونا نقش اصلی یه قاتل حرفه ای تنها رو به تصویر میکشه مثل حرفه ای با بازی ژان رنو یا فیلم گوست داگ از جیم جارموش تاثیر گرفته از این فیلمه). توی یکی از صحنه هایی که خیلی دوسش دارم یه نفر می یاد توی خونش و تفنگشو روبه صورت آلن دلون میگیره تفنگی که همیشه اون طرف بقیه میگرفت حالا به سمت خودشه اما اضطرابی که همه پیدا میکردن توی اون نیست انگار اسلحه رو نمی بینه هیچی مطلقن هیچی. توی آخرین ماموریتش باید یه زنی رو بکشه، تا اینجا مشکلی نیست مشکل وقتی پیش می یاد که سامورایی تو کشتن این زن تردید میکنه انگار یه چیز انسانی (لزومن انسانی در اینجا بار مثبت نداره) بهتره بگم چیزی که در جوامع انسانی دیده میشه توش زنده میشه آره کلمه زنده بهتره یعنی علائمی از حیات روح دیده میشه اما این تلاش مذبوحانه در صحنه آخر فیلم وقتی سامورایی برای کشتن زن میره و پلیسا میخوان بگیرنش و اون تفنگش رو در می یاره و اونا بهش شلیک می کنن با نشون دادن تفنگ خالی سامورایی تموم میشه.

پ ن1: خوب اول ازهمه با این پست جدید پست قبلی رو کاملن نقض کردم و میبینم فکر کردین که  مسخره من شدین. اما این پست به پست قبلی ربط داره.بله

پ ن2: این پست به فاصله کمی از پست قبلی نوشته شده اما الان دارم اینو uploud میکنم. چون الان حالشو دارم الان وقت کردم و خلاصه همین. تقریبن هر کسی که منو می شناسه این وبلاگم می شناسه و این یه معضل بزرگه که نمی تونم اینجا هرچی که خواستم بنویسم نه اینکه نمی تونم خودم باشم بلکه خودسانسوری میکنم. البته اگه کسی هم نمی شناخت هم مطالب اینجا کن فیکون نمی شد اما بعضی چیزارو بازتر می نوشتم و راحت تر بودم چون مثلن فلان کس با خوندن این مطلب چی فک میکنه!  برای اینکه به تجربه دیدم خیلی وقتا برداشت ما و قضاوت ما از دیگران و موقعیتها و... اشتباهه و حتی میتونه یه سوء تفاهم بزرگ باشه. بهر حال شاید یه وقتی یه وبلاگ دیگه زدم اینو کلن حذف کردم یا اینکه این سرجاش موند... نمی دونم دیگه ببینم اصلن وقت میکنم به همین وبلاگم سربزنم. فعلن که زن وشوهر بلانسبت شما داریم مثل()  کار میکنیم برای مساعدت با یارانه ها!!! به کوری چشم دشمنان اسلام. به قول یکی از دوستان اس ام اس زده بود سال آینده سال فشار اسلامی تحمل ملیه. ما هم که امسال همت مضاعف کار مضاعف رو هرچه تمام تر به نمایش گذاشتیم.

پ ن3: شما فیلمی از آلن دلون دیدین که آخرش نمیره. مثلن خوشو خرم دره پولارو ورداشته داره میره. یه دونشو خودم یادمه که پشت فرمون ماشین داره میره. غیراز اون چی؟ لامثب جیگر آدم کباب میشه با اون مردناش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 19:19  توسط اریو  | 

می خوام حذف بشم میخوام هیچ جا هیچ ردی ازم نباشه. وقتی ... حضور فیزیکی و حضور چیزایی که ردی از توست چه فایده ای داره.

اینم جمله سنگ قبر این وبلاگ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 22:44  توسط اریو  | 

22خرداد و فرقه مشکوک

به قول یکی از دوستان این روزا بافتن طناب دار داره یه حرفه میشه به یمن سال همت مضاعف و کار مضاعف. البته به حق نباید از زحمات شبانه روزی برادرای نیروی انتظامی هم بگذریم که دیگه خار هرچی گشت سرویس کردن از گشت ارشاد و گشت مزاحمین نوامیس (دقیقن اسمش شایسته خود نیروی انتظامیه) و گشت نسبت یابی و گشت اجتماعی و... این کارخونه سازنده ونای چینی صدقه سر این پلیس ایران فکر کنم سال دیگه رکورد تویوتارو بزنه. نظر به این همه عنایت ویژه دوستان ما هم نمی خوایم کم بزاریم و حسابی از خجالتشون در می یایم. فعلن 22خرداد پیشکشی.

پ ن۱: توی پیام جدید میرحسین که درباره حرمت شکنی روز 14خرداد نسبت به سیدحسن گفته یه موضوع جالب هست میرحسین گفته اونایی که توی این مراسم خیلی خودشونو پاره کردن و هی مرگ بر اسرائیل گفتن بیان بگن از اون طرف چرا دارن با اسرائیل ساخت وپاخت میکنن و چرا رئیس جمهور یه کشور دوست عربی (من نمی دونم کیه) گفته که دولت ایران با مذاکره آنها با اسرائیل موافقه. میرحسین واژه فرقه مشکوک رو بکار برده درباره احمدی نژاد و دارو دسته اش. اهمیت این موضوع از این جهته که حتمن شما چیزایی راجع به اوریجین احمدی که  فامیلیش صبورچی بوده و صبورچیا از فرقه های یهودن و مشایی که کلن مشکوک میزنه و مطالبی که توی بعضی سایتا راجع به یهودیا و نفوذ اونا توی ایران خوندین. یکی از جالبترین سایتا سایت دکتر شهبازی مورخ و محققه که سالها روی این چیزا کار کرده و سال 1387 با میرحسین هم ملاقات داشته که عکس ملاقاتش توی سایتش  هست.

پ ن۲:من خودم اصلن طرفدار تئوری توطئه و این چیزا نیستم ولی این بکار بردن واژه فرقه مشکوک از طرف میرحسین خیلی مشکوکه.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 20:33  توسط اریو  | 

The secret of success: optimism

در این جنبش جز پیروزی نمیبینم وقتی عیسی سحرخیز به جعفر پناهی گفت اعتصاب رو بشکون تا برای نسل بعد فیلم بسازی از زحمات نسلی که این آزادی رو براتون به ارمغان آورد وقتی بهمن قبادی هم به پناهی همینو گفت تا فیلم بسازه برای آیندگان که چه گذشت در زندانها و درایران که اکنون اینجا هستید وقتی  مجید توکلی در انفرادی و یه هفته اعتصاب غذا و زیرشکنجه با اطمینان از فردایی بهتر و ایرانی آزاد می گه.  من جز کامیابی نمیتونم چیز دیگه ای ببینم. نمیتونم. غیراز این خیانت کردم.

پ ن: عنوان الهام گرفته از نامه مجید توکلی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 0:8  توسط اریو  | 

Being physician

 ایمان یکی از چیزاییه که باید لمسش کرد تا فهمید، باید داشت تا درک کرد، ایمان به عشق خیلی نزدیکه یا بهتره بگم ایمان از جنس عشقه. باید عاشق بود یا شد تا بشه درکش کرد بعضی چیزا رو نمیشه توضیح داد واسه همین باید بهشون دچار شد واسه همین به کساییکه به هرچیزی ایمان دارن (نه تعصب) احترام میذارم.

تازگی فهمیدم که بغیر از ایمان یه چیز دیگه هم هست که به عشق نزدیکه واز جنس اونه : پزشکی

 پزشک بودن یعنی رنج کشیدنی که همراه با لذت بسیاره ،فکر کنم افلاطون بود که گفته بود لذت بخش ترین درد، درد عشقه.

شاید اینکه بعضی از پزشکا بعد از سالها پزشکی و احتمالن درآمدهای هنگفت دیگه ارزشی برای پول قائل نیستن و مثلن توی مطب ویزیت رایگان دارن در واقع بدنبال اون لذت از دست رفته ان چیزی که داشتن و دوباره می خوان بدستش بیارن. گفتم شاید یعنی ممکنه دارم مزخرف میگم و مثلن خیرات ارواح ابوی یا والده محترم دکتر باشه.

باید اعتراف کنم پزشک شدن یکی از بزرگترین شانسهای زندگیم بوده بااینکه روزی نیست که بهش فحش ندم و به هرکسی هم که باهام مشورت کرده بهش گفتم اگه رتبه کنکورش خوبه قید این رشته رو بزنه ومثلن بره دنبال دندانپزشکی یا داروسازی(خوب ممکنه الان یکی از کسایی که رای شو زدم این پستو بخونه بگه مرض داشتی منم میگم قربونت من جواب سوالتو دادم شما پرسیدی اوضاع مایه تیله چطوره، بعد این همه سال بدبختی چیزی درمیاد، منم گفتم  برو داروخونه بزن فقط دوا گلی بفروشی از ما بیشتر درآمد داری یا مطب دندونپزشکی یه دندون پرکن 40تومن بذار جیبت واسه  15دقیقه کار به قول یه دندونپزشک فامیل که چندسالی فقط از من بزرگتره اگه یه روز مطبمو ببندم 500هزار تومن ضررمیکنم حالا اون چندصد میلیون خونه خریده من هنوز دارم قسطای پرایدمو میدم).

No greater opportunity, responsibility, or obligation can fall to the lot of a human being than to become a physician.

Harrison's Principles of Internal Medicine, 1950

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:17  توسط اریو  | 

The doors of perception

امشب در آغوش تو زمان متوقف شد. بدون سکس، بدون حرف، فقط توی تخت دونفرمون باهم، جاییکه یکسال تو با اون کتابا وجزوه های لعنتی همیشه مضطرب بودی. چیزی که همیشه میخواستم و میخوام این توقفه. فقط تو این توقفا درک درستی از خودم و زندگی دارم و بعدش مثل روباتم، منتظرم،هر کاری که میکنم فقط برای اینه که تموم شه، تا لحظه ای برسه که زمان متوقف شه و من زندگی کنم.همین.

پ ن: عنوان، برگرفته از نام گروه موسیقی راک The doors

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 2:6  توسط اریو  | 

توی این هشت ماه اتفاقای زیادی افتاد یه جورایی این انتخابات شروع یک تاریخ جدیده مثل سرآغاز تاریخ میلادی یا شمسی واسه همین میگم توی این هشت ماه، از یه طرفی هشت ماهه که چیزی ننوشتم هر چیز نوشتنی رو وبلاگای دیگه نوشتن ما هم خوندیم.

از آخر به اول شروع می کنم که الان دو قمست فصل آخر سریال lost دیدم نمی شه یه سفردرونی و عرفانی رو در کنار مفاهیم فلسفی به آسونی توضیح داد چه برسه به اینکه بخوای اونو به تصویر بکشی بنظرم به قول خودشون Best shot شونو انجام دادن. حدود ده روزه که مدارکمو فرستادم بعد کلی کنجار رفتن فعلن بیخیال وکیل گرفتن شدم. دو ماه ونیم قبل مدرک ایلتس گرفتم. ازآذرماه دارم میرم اطراف تهران شیفت میدم تا ببینیم چی میشه. یه ماه قبلش از شهرستان برگشتم وعطای پزشک خانواده رو به لقایش بخشیدم. فیلم خیلی کم دیدم، آخرین فیلم کتاب قانون بود که تو سی دی دیدم و بهتون توصیه میکنم پولتونو دور نریزین و اون هزاروپونصد تومنو بدین یه پاکت سیگار کنت بگیرین و برای یه روز هم که شده از شر زست خلاص شین. یکی نیست بگه دوربین دستت بوده داشتی فیلم می ساختی یا بلندگو که انقدر شعار دادی. ولی درباره الی رو دوست دارم و بنظرم بازی بازیگراش اونقدر قوی بود که کم مونده بود کل سناریو و کارگردانی اصلن دیده نشه. آخرین کتابی هم که خوندم پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند بود که بعداز مرگ مهدی سحابی مترجم در جستجوی زمان از دست رفته وقتی تازه مهدی سحابی رو شناختم بخصوص بکمک ویژه نامه چندماه پیش روزنامه اعتماد درباره مهدی سحابی که دیدم جزو معدود شخصیتها بوده که خیلی تحسینشون می کنم فقط به چند تا زبون ترجمه میکرده ترجمه نه صحبت طرف میبینی به ده تا زبون بلده فحش بده ولی ترجمه واقعن یه چیز دیگه اس. کسایی که متن اصلی در جستجوی زمان از دست رفته پروست رو به فرانسه خونده بودن اونو غیرقابل ترجمه می دونستن آخه نوشتن یه جمله چهارمتری فکر کنم یه خورده سخته حالا بیا ترجمه اش هم بکن. بهرحال باوجود اینکه خود مهدی سحابی گفته آدما دو دسته ان یکی اونایی که کتاب پروستو خوندن و اونایی که نخوندن ما به توصیه گلی امامی اول پروست چگونه می تواند زندگی... خوندیم و با اینکه لذت بردیم به این نتیجه رسیدیم که کارهرکس نیست خرمن کوفتن و فعلن ترجیح دادیم جزو دسته دوم آدمای سحابی باشیم.

خوب اینا همه یه طرف بود طرف دیگه هم که این هشت ماه بعد انتخابات بود که دیگه قضیه اش مفصله و خودتون می دونین منم واسه خودم اون وسطا یه لک و لکی می کردم. هیچ دقت کردین امسال چقدر زود تموم شد من که سال 88 سریعترین سال زندگیم بود و رکورد زد نمی دونم هر سال که می گذره سال هم زودتر میگذره یا امسال و با احتساب این یه ماهه باقیمونده باید نه ماهه حساب کرد.

پ ن: فردا امتحان دستیاریه برای همه اونایی که یه ساله خواب و خوراک ندارن بخصوص گلی خودم امیدوارم، از ته قلبم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 3:26  توسط اریو  |